May 5, 2008
پنجره باز می شود
سايت جديد آن لاين آلبوم موسيقی تازه مسعود و شيدا را معرفی کرده است:
اين چهارمين آالبوم آهنگ های مسعود جاهد و شيداست. صدای امجد خانم(شيدا) واقعا زيبا و دلنشين است. افسوس که وزارت ارشاد اجازه نمی دهد صدای زنان در ايران به صورت خالص، پاک، شفاف و دست نخورده به گوش مردم برسد و بايد برای انتشار حتما با صدای چند مرد ترکيب شود. برای شنيدن صدای واقعی و دست نخورده امجد خانم بايد آلبوم سرگيسوی آنها را بشنويد که بازسازی ترانه های خاطره انگيز و زيبای قمرملوک وزيری است که مسعود انجام داده و شيدا بی نظير اجرا کرده است. به اميد آن روز که نتيجه واقعی کار مسعود و همسرش اجازه انتشار پيدا کند.
April 30, 2008
هنرمند بازنشسته نمی شود
يادداشتی در باره مقاله «بابا لخت است» نوشته اميد مهرگان
مدتی پيش اميد مهرگان مقاله ای را در سايت رخداد چاپ کرد با عنوان بابا لخت است يا قضيه پدران هنرهای ايرانی که واکنش هايی را از سوی برخی از نويسندگان برانگيخت. من نيز همان موقع يادداشتی نوشتم و برای مسئولان سايت رخداد فرستادم و انتظار داشتم نوشته مرا که در واقع نگاهی انتقادی به ديدگاه مهرگان است منتشر کنند اما سايت رخداد اين کار را نکرد و حتی پاسخ ای ميل مرا نيز نداد. حال اين نوشته را اينجا منتشر می کنم:
اول از همه بايد بگويم من غالبا نوشته های اميد مهرگان را می خوانم و از نگاه انتقادی تند و راديکال او به پديده های فرهنگی و اجتماعی در ايران خوشم می آيد اما مقاله تازه او با عنوان « بابا لخت است» در سايت رخداد، به گمان من انحرافی در نوع نگاه مهرگان به حساب می آيد. از اين رو مرا برانگيخت تا اين يادداشت را در باره نگاه انتقادی انحرافی او در اين مقاله بنويسم.
من واقعا منظور آقای مهرگان را در مقاله «بابا لخت است» نمی فهمم. آيا ايشان با در داخل گيومه گذاشتن ’هنرمندان بزرگ و برجستهمان‘ می خواهند وجود هنرمندان بزرگ و برجسته را در سينما، ادبيات، نقاشی و تئاتر ايران انکار کنند. آيا از نظر ايشان پاس داشتن هنرمندان و ادای احترام به آنها عملی مذموم و ناپسند است و اگر مردمی قدر هنرمندان بزرگ خود را دانسته و از آنها ستايش کنند بايد آنها را ارتجاعی، رياکار و وقيح دانست.
آيا فقط در ايران است که مردم قدر هنرمندان بزرگ از نسل های گذشته را می دانند و برای آنها هورا می کشند؟
آيا ايشان واقعا نمی دانند که در غرب مردم تا چه اندازه برای هنرمندان واقعی شان ارزش و اعتبار قائل اند و حق آنها را به جا می آورند. اما ايشان به جای تشويق مردم به اين کار شايسته و پسنديده که در تمام فرهنگ ها رايج است و هيچ تعارضی هم با اصول مارکسيستی ايشان ندارد، به سرزنش مردم و منتقدان پرداخته و به تحقير آنها می پردازد. آن هم در زمانه ای که دولت و فرهنگ رسمی با اين کار مخالف است و بسياری از هنرمندان برجسته و واقعی اين سرزمين اعتباری نزد حکومت ندارند و آثارشان مخالف ارزش ها و اعتقادات رسمی حکومت تلقی شده و عملا از دايره فرهنگ رسمی حذف شده است.
آيا اگر هنرمندی پس از سال ها فعاليت هنری و توليد آثار ارزشمند، حال در سن پيری بخواهد کار تازه ای توليد کند مثلا تئاتری روی صحنه بياورد يا فيلمی بسازد، بايد از اين بترسد که ممکن است کار تازه اش همسنگ و هم وزن آثار گذشته اش نباشد و بعد از توليد به خاطر ساخت آن احساس خفت و شرمساری کند.
آيا هنرمندان بزرگ غرب اين کار را نمی کنند. آيا جان فورد، ويليام وايلر، کوروساوا، اورسون ولز، رابرت آلتمن، پيکاسو، دالی، دوک الينگتون و مايلز ديويس در سنين آخر عمر دست به توليد نزدند؟ آيا واقعا آخرين کارهايشان همان ارزش و اعتبار کارهای بزرگ اوليه آنها را دارد؟ آيا گاسفورد پارک آلتمن به اندازه مش يا نشويل اهميت دارد؟ آيا روياهای کوروساوا از نظر ارزش سينمايی در حد هفت سامورايی يا راشومون است؟
آيا اصلا بازنستگی در هنر معنا دارد که آقای مهرگان آن را به هنرمندان ما توصيه می کند؟
ايشان می نويسد:
« در این میان، فرآیند دیگری هم در جریان است که به توهمات پیرامون ’اساتید‘ و ’آثار بزرگ‘شان دامن میزند: سانسور و توقیف دولتی».
دوست دارم از آقای مهرگان بپرسم که آيا ايشان وجود هنرمندان بزرگ را در جامعه ايران انکار می کنند؟
اينکه برخی هنرمندان، شاعران، نويسندگان و فيلمسازان در دوره هايی واقعا پيشگام و پيشرو بوده اند و کارهايی کرده اند که عليرغم گذشت زمان هنوز زنده اند و همچنان واجد ارزش هنری اند و اين ارزش هنری را تنها يک عده منتقد يا توده عام بی سليقه يا دارای سليقه ارتجاعی و مبتذل به آنها نبخشيده بلکه ارزش خود را از زمان گرفته اند و ماندگاری آنها نشان دهنده کيفيت عالی هنری آنهاست.
متهم کردن هنرمندانی چون مهرجويی به سوء استفاده از سانسور و قهرمان نمايی و مظلوم نمايی، اگر از روی بدجنسی نباشد، نابخردانه ترين سخنی است که می توان از يک نويسنده مدعی انديشه انتقادی سراغ داشت. آقای مهرگان بسياری از فيلمسازان ايرانی را به بهره جويی از سانسور دولتی در ايران متهم کرده اند و معتقدند که سانسور باعث مطرح شدن آثارشان در جشنواره های خارجی و استقبال مردم از آثارشان در داخل کشور شده است. اينکه اشتياق فزاينده ای برای ديدن آثار توقيفی و قربانی سانسور به وجود می آيد، منحصر به ايران نيست بلکه پديده ای جهانی است. اين اشتياق در مورد ديدن فيلم های سالو(پازولينی) و داستان او(The Story of O) و توبه چنگيز آبولادزه بعد از توقيف طولانی آنها از سوی نهادهای متولی سانسور در اروپا نيز وجود داشت. آيا می توان سازندگان اين فيلم ها را به سوء استفاده از سانسور متهم کرد؟ سوال من از آقای مهرگان اين است که چگونه فيلمی که از سوی دولت توقيف می شود و اجازه اکران عمومی نمی يابد می تواند مورد استقبال عمومی در ايران واقع شود؟ اگر منظورشان توزيع قاچاق فيلم های آنهاست که از اين بابت قاعدتا نبايد چيزی عايد اين فيلمسازان شود. بنابراين ضرر مالی هنگفت فيلمی را که توقيف شده چه کسی می دهد؟ آيا سانسور در اين مورد هم به فيلمساز نفعی رسانده است؟
آقای مهرگان از قربانيان واقعی سانسور در ايران حرف می زند. دوست دارم از ايشان بپرسم که منظورشان از قربانيان واقعی سانسور چه کسانی اند؟ کدام فيلمساز يا نويسنده از نظر ايشان قربانی واقعی سانسور در ايران بوده و مثل بقيه فيلمسازان و هنرمندان فرصت طلب دست به مظلوم نمايی و قهرمان نمايی نزده است؟
آيا ممکن است به ما بگويند اين قربانيان واقعی سانسور در مقابل چه کرده اند؟ آيا سکوت کردند و هيچ صدای اعتراضی از آنها شنيده نشد؟ اگر چنين کرده اند آيا از نظر آقای مهرگان يک ارزش است و در مقابل همه آنها که دست به اعتراض برداشته اند، قهرمان نمايی و مظلوم نمايی کرده اند؟
ايشان می گويند قصدشان دفاع از سانسور نيست اما چگونه می توان فيلمسازی مثل مهرجويی را که همواره قربانی سانسور بوده متهم به سوءاستفاده از سانسور کرد اما به دفاع از سانسور متهم نشد.
ايشان می گويند « این خود ریشه در این اسطورۀ فراگیر دارد که هر آنچه را دولت و جامعه منع کنند ضرورتاً یک شاهکار است و هر آنچه اقبال عمومی بیاید ضرورتاً بد، یا بازهم، ضرورتاً یک شاهکار است».
معلوم است که هرآنچه سانسور يا منع شود يک شاهکار نيست؟ چه کسی چنين ادعايی کرده است؟ اين « اسطوره فراگير» را ايشان از کجا به دست آورده اند؟ چگونه می توان در باره ارزش يک اثر هنری بدون ديدن آن و قبل از نمايش آن داوری کرد؟ آيا همه کسانی که از فيلم سنتوری دفاع کرده اند، دفاعشان تنها به اين دليل بوده که اين فيلم توقيف شده است؟ آيا ايشان نقدهايی را که در همان اولين شب نمايش اين فيلم در جشنواره فيلم فجر قبل از توقيف رسمی آن از سوی دولت، نگارنده و احمد مير احسان بر آن نوشته ايم خوانده اند که اين گونه با قاطعيت در مورد مدافعان فيلم حرف می زنند؟ آيا دفاع نگارنده، مير احسان و بسياری ديگر از منتقدان سينمای ايران از فيلم سنتوری صرفا به دليل استفاده آن از « آهنگ های شيش و هشتی شبه لوس آنجلسی» آن بوده است؟ روشن است که آقای مهرگان دارد سفسطه می کند و با ژستی فخيمانه و عاقل اندر سفيه همه دوستداران اين فيلم را به باد سرزنش و انتقاد گرفته و لذت آنها از فيلم را «بدوی» معرفی می کند.
ايشان به فيلمسازی مثل مهرجويی توصيه می کند که دست از « ارژينال سازی» بردارد و برود از روی دست فيلمسازان خارجی فيلم بسازد يا اينکه اصلا خيال ايشان را راحت کند و دست از فيلم ساختن بردارد. می گويند آرزو بر جوانان عيب نيست. اما بعيد می دانم آقای مهرجويی به توصيه خيرخواهانه آقای مهرگان گوش کرده و فيلمسازی را کنار بگذارد و يا تنها به سليقه ايشان و همفکران ايشان فيلم بسازد.
مهرگان در پايان مقاله خود می نويسد: « درست به همين دليل بايد با سانسور مقابله کرد».
آيا ايشان واقعا با حمله به قربانيان سانسور و متهم ساختن آنها به سوءاستفاده از موقعيتی که دستگاه فرهنگی و سياسی کشور به آنها تحميل کرده، قصد مقابله با سانسور را دارند؟ بايد گفت آقای مهرگان سوراخ دعا را گم کرده اند.
April 27, 2008
از خودبيگانگی زن ايرانی
نگاهی به فيلم به همين سادگی رضا ميرکريمی
اين روزها فيلم زيبای به همين سادگی رضاميرکريمی را در تهران نشان می دهند. من اين فيلم را زمان نمايش آن در جشنواره فيلم فجر ديدم و يادداشت زير را در باره آن نوشتم که در روزنامه اعتماد و سايت زمانه منتشر شد:

به همين سادگی ساخته رضا ميرکريمی، فيلمی ساده، جذاب و جسورانه از نظر فرم بيانی در سينمای ايران است که بر محور يک شخصيت زن ساخته شده است. طاهره يک زن خانه دار سنتی است که زندگی ظاهرا خوب و راحتی دارد اما از موضوعی رنج می برد که ما نمی دانيم چيست. او زن آرام، ساکت و باوقاری است. زنی کدبانو، مادری مهربان و دوست داشتنی و همسايه ای دلسوز و غمخوار. رفتار و منش با وقار او و آرامش و خاموشی اندوهبارش بيش از همه شبيه ليلای مهرجويی است تا زنان فيلم های تهمينه ميلانی يا مانيا اکبری يا حتی رخشان بنی اعتماد. نشانه های زيادی در فيلم وجود دارد که آن را متاثر از فيلم های مهرجويی نشان می دهد خصوصا ليلا و سارا از جمله تاکيد بر کار آشپزی، پخت و پز و امور روزمره و ملال انگيز زندگی يک زن سنتی.
از طرفی فضاسازی فيلم، مسئله اصلی آن و شيوه روايت آن نيز مرا به ياد کارهای اخير کيم کی دوک(نفس) و هو هوشيوهشين(بادکنک قرمز) انداخت.
ساختار روايتی فيلم بسيار ساده و خطی و بدون پيچيدگی های فرمی است. وحدت زمان و مکان در آن تقريبا حفظ شده و داستان همچون نمايشنامه های کلاسيک در يک روز اتفاق می افتد. داستانی ساده و بدون اوج و فرود. هيچ تنش و کشمکش بيرونی وجود ندارد بلکه تنش اصلی و کشمکش دراماتيک ظاهرا قرار است در درون طاهره اتفاق بيفتد. اين طاهره است که با درون خود بر سر رفتن(ترک خانه و همسر) و ماندن در جدال است اما سينما برای نمايش بحران های درونی کاراکترها راه های زيادی را پيشنهاد می کند که آقای ميرکريمی و شادمهر راستين فيلمنامه نويس اش هيچکدام از اين راه ها و تمهيدات را درست به کار نگرفته اند. دفترچه اشعار زن و چند بيتی که سروده است برای نمايش دنيای درون او کافی نيست( بگذريم از اينکه سرودن اشعار هايکو مانند به شيوه کيارستمی از يک زن خانه دار که تازه به کلاس شعر محله می رود باورپذير نيست). صحنه انتظار زن بر پشت بام در ميان ملافه های سفيد و در حالی که دانه های برف بر سرو روی او می بارد با اينکه معادل تصويری شعری است که زن سروده اما واقعا برفی بودن درون او را به ما منتقل نمی کند. ما واقعا نمی دانيم در اندرون خسته اين زن چه می گذرد و التهاب و غوغای او ناشی از چيست. سيمای گرفته او، چين های پيشانی اش، سکوت غمبارش و گريه های ناگهانی و بی مقدمه اش همگی حکايت از دردی پنهان و اندوهی جانکاه دارد. ما می دانيم که طاهره افسرده است اما اينکه دليل افسردگی او چيست هيچ نمی دانيم. ظاهرا درد او، درد شکم، درد بی پولی، درد بی خانمانی و درد بيکاری نيست. از طرف ديگر او زن روشنفکر و مدرن از نوع کاراکترهای آنتونيونی يا برگمن هم نيست تا دچار ازخودبيگانگی زن مدرن يا بحران هويت شده باشد. او زن سنتی خانه داری است که تمام وقتش را به آشپزی، بچه داری و شوهرداری می گذراند و کمتر فرصت پيدا می کند به خودش بينديشد. تنها سرگرمی او شنيدن برنامه های راديو و تماشای برنامه خانواده تلويزيون لابلای کار روزمره و آشپزی است.
شايد ساده ترين تمهيد برای بيرونی کردن آشوب درونی اين زن می توانست استفاده از نريشن و شنيده شدن صدای ذهن طاهره به صورت وويس اور بر روی تصاوير باشد اما احتمالا ميرکريمی فکر کرده که چنين تمهيدی نمی تواند مناسب کاراکتر طاهره که زنی سنتی است باشد.
فيلمساز در بخش اول فيلم که طاهره را در خلوت خانه در غياب شوهر و بچه ها نشان می دهد بسيار موفق است چون فرصت کافی برای پرداختن به اين شخصيت و تمرکز روی جزئيات زندگی او را داشته است اما از نيمه دوم فيلم با ورود بچه ها و در انتها نيز با ورود شوهر به داستان، ارتباط تنگاتنگ تماشاگر با طاهره گسسته می شود. در اين بخش تاکيد بيش از حد فيلمساز برلهجه های شهرستانی زن و شوهر بيشترين آسيب را به فيلم وارد کرده چون متناسب با فضای سرد و اندوهبار فيلم نيست و گرمايی کاذب به فضای فيلم تزريق می کند.
استفاده از دوربين روی دست فکر جسورانه ای بود که نه تنها امکانات کار در مکان بسته و محدود آپارتمان را افزايش داده بلکه در جهت عکس القای حس قلابی ملال زندگی روزمره عمل کرده است.
بازی هنگامه قاضيان در نقش طاهره از بهترين بازی هايی است که تا کنون در سينمای ايران از يک بازيگر زن ديده ام.
April 19, 2008
قطعه ای برای بهروز مقصودلو
امشب به اين قطعه از موسيقی آخرين تانگو در پاريس با اجرای زنده گتو باربيری گوش کردم و به ياد بهروز مقصودلو گريستم. بهروز اين قطعه را خيلی دوست داشت. شما هم بشنويد:
April 18, 2008
به ياد بهروز مقصودلو

بهروز مقصودلو هم رفت. هنوز شصت سالش نشده بود اما همه جا نوشتند شصت ساله بود.
بهروز، انسانی نازنين و دوست داشتنی و رفيقی مهربان و بامعرفت بود. از آن رفيق های با معرفت که اين روزها خيلی کم پيدا می شوند و نمونه هايشان را شايد بتوان در فيلم های کيميايی ديد.
بهمن مقصودلو عامل آشنايی ما با هم بود اما خيلی زود دوستی خانوادگی عميقی بين ما به وجود آمد که ديگر متکی به ارتباط من با بهمن نبود. ايران که بودم حداقل هفته ای يک بار می ديدمش. يا در دفتر مهندسی اش در خيابان جهان آرا يا در زيرزمين خانه اش در يوسف آباد تهران که خودش آن را با سليقه معماری اش ساخته و تزيين کرده بود و پاتوق و محل رفت و آمد بسياری از چهره های نامدار سينما، هنر و ادبيات ايران بود. سه شنبه شب ها همه می آمدند و هر کس با خودش ويدئويی می آورد که دسته جمعی تماشا کنيم. اگرچه ديدن فيلم در آن محفل های گرم دوستانه، چندان جدی نبود و بيشتر در بک گراند پخش می شد و آنقدر حرف و حديث پيرامون سينما، ادبيات، هنر و سياست زياد بود که به ديدن فيلم نمی رسيد.
بهروز عاشق سينما بود و دوستی نزديکی با بسياری از اهالی سينما و هنر داشت.آدم های سرشناس زيادی را به ياد دارم که با او رفت و آمد داشتند و با بسياری از آنها در همان زيرزمين معروف آشنا شدم. از دکتر هوشنگ کاووسی و محسن مخملباف گرفته تا کامران فانی، بهاءالدين خرمشاهی، بهرام بيضايی، ناصر تقوايی، احمد محمود، جواد مجابی، هوشنگ گلمکانی، ابراهيم نبوی، نظام الدين کيايی، محمدرضا درويشی و خيلی های ديگر.

بهروز عاشق سينما بود ولی از اين راه نان نمی خورد. پولش را از راه حرفه اصلی اش که معماری بود در می آورد و خرج سينما وعلايق شخصی اش می کرد. او حامی فيلمسازان جوان و خوش فکر بود و تا جايی که می توانست و دستش می رسيد از آنها پشتيبانی می کرد. به جرات می توانم بگويم که بسياری از سينماگران مطرح امروز از اميرنادری گرفته تا بهمن قبادی، عليرضا امينی، محمد شيروانی، وحيد موسائيان و خيلی های ديگر، شروع کارشان را تا حد زيادی مديون حمايت های بی دريغ بهروز مقصودلو بوده و هستند. اگرچه برخی از اين دوستان حق دوستی را به جا نياورده و بهروز هميشه از بی معرفتی آنها گله می کرد.
امير نادری دوست بسيار نزديک بهروز بود و سال ها در آن زيرزمين با او و خانواده اش زندگی کرد. بهروز در توليد فيلم دونده هم نقش داشت و در صحنه ای از آن در نقش معلم اميرو بازی کرد.
فيلمسازی را خيلی دوست داشت و در تهيه فيلم های مستندی که برادرش بهمن مقصودلو می ساخت، مشارکت جدی و فعال داشت از جمله فيلم هايی که دو برادر در باره احمد شاملو و احمد محمود تهيه کردند. فيلمنامه کوتاهی هم نوشته بود به نام آن سوی ديوار شکسته که دلش می خواست آن را بسازد اما برای من مثل روز روشن بود که فيلم خوبی از آب درنمی آيد و اين را صراحتا بهش گفتم اما انگار تعلق خاطری به کاراکتر اصلی آن که يک لحاف دوز پير بود داشت که نمی توانست از آن دست بردارد و آخر هم آن را ساخت که در جشنواره فيلم های ايرانی در نيويورک که بهمن راه انداخت، شرکت کرد. تهران که رفتم برای من هم نشان داد و نتيجه همان بود که من فکر می کردم. در توليد بعضی از فيلم هايم مثل تعزيه به روايت ديگر و فال قهوه خيلی به من کمک کرد و من هرگز محبت هايش را فراموش نمی کنم.

بهروز قلب مهربانی داشت که برای سينما و هنر ايران می تپيد. قلبی که ناگهان شب سه شنبه از تپيدن بازماند.
صبح روز سه شنبه که رويا از اداره زنگ زد و با لحنی نگران و اندوهناک سراغ بهروز را از من گرفت، فهميدم که بلايی سرش آمده.
درگذشت نابهنگام او را به بهمن عزيز، به مادر گرامی اش، به همسرش نوشين عزيز و دخترش روژين که در صحنه ای از فيلم فال قهوه من هم بازی کرد صميمانه تسليت می گويم.
يادش برای من خيلی عزيز است و چهره و صدای گرم و مهربان او را هيچگاه نمی توانم فراموش کنم.
روحش شاد و قرين رحمت ابدی باد.
April 13, 2008
سينمای مورد علاقه ام سينمای آنتونيونی است
گفتگو با نیکی کریمی
نيکی کريمی از بازيگران موفق سينمای ايران است .بازيگری که کلوزآپ چهره زيبايش در فيلم عروس بهروز افخمی تابوی ممنوعيت تصوير درشت از چهره زن در سينمای پس از انقلاب ايران را شکست.
نيکی در فيلم های خوب و بد بسياری بازی کرده. از ميان فيلم های خوبش سارا، پری، عروس، تختی و دو زن را به ياد دارم و فيلم های بدی را که بازی کرده اسم نمی برم. نيکی فيلمساز هم هست و يک فيلم مستند کوتاه به نام داشتن و نداشتن و دو فيلم بلند با عنوان شب و چند روز بعد را ساخته است که فيلم شب او در فستيوال کن درخشيد و توجه زيادی را به خود جلب کرد. شب را نديده ام اما چند روز بعد نشان داد که کريمی تنها بازيگری مستعد و خوش چهره نيست بلکه فيلمسازی باشعور و آگاه به زيبايی شناسی سينما و مجهز به درک هنری است، گرچه حضور او را در فيلم به عنوان بازيگر نقش اصلی دوست نداشته و ندارم و معتقدم که اگر بازيگر ديگری جز نيکی اين نقش را بازی می کرد نتيجه خيلی بهتر از آن می شد که اکنون هست.
نيکی کريمی اين روزها در لندن است. تهران که بودم قرار بود با هم گفتگو کنيم اما به دلايلی نشد. قول داد که وقتی به لندن آمد اين گفتگو را برای زمانه انجام دهيم. عصر روز پنج شنبه نهم فروردين با من در کافه استارباکز ايلينگ قرار گذاشت در نزديکی ايلينگ استوديو که روزگاری مکان توليد مشهورترين کمدی های انگليسی به نام ايلينگ کمدی بود. در محيطی شلوغ و پرسروصدا که صدای حرف زدن همديگر را به زور می شنيديم. اما در آن ساعت روز بعيد بود جای ساکت ديگری پيدا کنيم. از اين رو قهوه را که خورديم شروع کرديم:
برای شنيدن گفتگواينجا را کليک کنيد.

خانم کریمی من قبل از هرچيز عيد نوروز را به شما تبريک می گم. شما در لندن هستید و گویا برای دیدارخانوادهتان در ایام نوروز به اینجا آمدید و سوال من این است که آیا این سفر جنبه حرفهای و سینمایی هم برای شما دارد یا نه؟
من هم همينطور؛ سال نو شما مبارک و در جواب سوالتان نه، این سفر تفریحی که چه عرض کنم، یک جورهایی فکر میکنم که لندن خانه دوم من است ولی به خاطر اینکه پدر و مادرم و همه خانوادهام، اینجا زندگی میکنند، بنابراین دیگر آن حسی که بلند شدم رفتم یک کشور دیگر و اینها را ندارم و واقعا سعی میکنم که هر موقعی که یک وقتی پیدا میکنم، بیایم اینجا.
چه چیز لندن را بیش از همه چیز دوست دارید؟
اینکه از ملیتهای مختلفی هستند و فرهنگهای مختلف. این نزدیکی به خیلی رويدادهای فرهنگی، به روز بودن مردم راجع به اتفاقهای جهان و همه اینها. به هرحال همه چیز غیراز آب و هوای آن خوب است.
آیا اينجا وقتی در خیابان هستید، احساس آرامش میکنید از اینکه کسی شما را نمیشناسد؟
خیلی، ولی اینقدر جامعه ایرانیهای اینجا هم بزرگ است که تقریبا میتوانم بگویم که امکان ندارد بروم بیرون و کسی من را نبیند و نشناسد ولی به هرحال واقعا برای ماها که سخت تر میشناسند، اینجا راحت تر است.
ما سال 86 را پشت سر گذاشتیم، سالی که برای سینمای ایران سال چندان خوبی نبود. بسیاری از فیلمهای جشنواره فجر توقیف یا سانسور شد. سالی که فیلم سنتوری اجازه اکران نگرفت و درعوض دیویدی آن(به صورت قاچاق) پخش شد. سالی که آقای شورجه سینماگران را تهدید کرد. خب، برای شما سال 86 چطور گذشت؟
من به همه اینها باید اضافه کنم که فیلم یک شب من هم اکران نشد. فیلمی که من البته سه سال پیش ساختم و هرسال تلاش کردم که روی پرده بیاید و به خصوص ما امسال به همراه پخش کننده فیلمهایم، آقای سیروس تسلیمی واقعا یک سال بطور مداوم تلاش کردیم که این اتفاق بیفتد ولی نهایتا حدود اردیبهشت- خرداد سال پیش بود که بعد از بارها به وزارت ارشاد رفتن، توانستیم فیلم را بدون آن بخشهایی که سانسور میشود و چیزی حدود یک ربع از فیلم را تشکیل میداد، به نمایش دربیاوریم ولی به ما گفتند که نه، و قطعا این اتفاق باید بیفتد اگر فیلم بخواهد به نمایش دربیاید. و در یک نامه سرگشاده به وزارت ارشاد، که فکر میکنم در خرداد ماه بود که فرستادم، خواستم که دیگر فیلم را به نمایش درنیاوریم و اعلام کردم که به هرحال هر فیلمی یک زمانی به نمایش درمیآید. من خیلی دلم میخواست که بعد از 3 سال این اتفاق بیفتد ولی حتما یک زمانی اتفاق میافتد.
من البته فیلم یک شب را ندیدم ولی فیلم دوم شما، چند روز بعد را دیدم که راجع به آن هم صحبت میکنیم. ولی در مورد یک شب، تا آنجایی که از مضون آن خبر دارم، درواقع نگاه اجتماعی و رویکرد انتقادی صريح شما به جامعه ایران باعث شده که فیلم توقیف بشود. درست است؟
به هرحال واضح است که مثل کارهای نوشتاری یا کارهای دیگری که در بخش فرهنگی انجام میشود، گویا وزارت ارشاد با هر نوع نگاه انتقادی به جامعه، مخالف است. خب، بله. فیلم یک شب راجع به همین قضیه است، راجع به اجتماع است، راجع به همه اینها است، دیدگاه من است به عنوان یک زن 33 ساله به جامعه و اتفاقاتی که برای من مهم بوده. من متوجه نمیشوم چرا فکر میکنند این مردم که خودشان شاهد همه اتفاقاتی که در جامعه میافتد، هستند، حالا چرا ما باید این قضایا را سانسور کنیم و چرا نباید بپذیریم که هر آدمی یک دیدگاهی دارد و ما بايد بتوانیم بدون هیچ قضاوتی در باره آن دیدگاه، یک چیزی یاد بگیریم و برای خودمان نقدش کنیم.

فکر میکنم یکی از تم های فیلم یک شب خیانت باشد. خیانت مردها. گویا در اين فیلم، شما سه کاراکتر دارید و هر سه تا دارند دروغ میگویند...
البته آقای جاهد من دلم میخواست شما فیلم را میدیدید. چون اینقدر صریح هم من راجع به آن آدمها هم قضاوت نکردم که بخواهم بگویم فیلم راجع به خیانت مردها است....
شما فمینیست هستید؟
خب من فمینسیت هستم ولی از نگاه یک طرفه به هر چیزی، از نگاه سیاه و سفید، بدم میآید. در فیلم یک شب به این صورت است که یک زن با سه تا مرد برخورد میکند و هرکدام از این مردها انسان هستند. حتی آن آدم اولی که میبیند راجع به زنش میگوید، راجع به بچههایش میگوید و آنها را دوست دارد و اینکه رابطهاش چطوری است. ولی توی فضایی که او زندگی میکند در جامعه، این اجازه به او داده شده که یک زن دیگری داشته باشد. بنابراین اینطوری نیست که من بخواهم یک بیانیهای صادر کرده باشم راجع به خیانت یا راجع به روابط خارج از ازدواج یا مثلا اینطور چیزها. آن آدم دوم، یک مردی است تحصیل کرده که در آمریکا درس خوانده و آمده و دکتر است و کلی دیدگاه فلسفی و ذن گرايانه دارد راجع به زندگی و راجع به همه اینها با دختر حرف میزند و یکجایی ما فکر میکنیم که دختر عاشق او شده ؛ این مرد آنقدر آدم جذابی است و رابطه خوبی بین آنها شکل میگیرد ولی در آخر یک موبایلی پیدا میشود و در یک آن تماشاچی متوجه میشود که شاید تمام اینها یک ماسکی بوده که او زده و خودش را طور دیگری بیان کرده و وانمود کرده که یک آدم دیگری است یا اینکه به هرحال یک زندگی دوگانهای دارد. و مرد آخر هم که اصلا یک هنرمند است که او هم همینطور، خیلی اعتقاد دارد به دموکراسی اما او اصلا یک روان پریش است. ولی میخواهم بگویم که اصلا دوست ندارم که وقتی فیلم میسازم بخواهم بگویم که من فمینیستم و وقتی بخواهم فیلم بسازم باید خیلی قضایا برای من جا بیفتد، نمیتوانم اول بیانیهام را بنویسم و بعد بگویم میخواهم فیلمم را راجع به این قضیه بسازم، نه.
یعنی فیلم، ضد مرد نیست؟
اصلا. اصلا ضد مرد نیست. راجع به آدمهاست.
بعد از یک شب، فیلم چند روز بعد را ساختید که آن هم اجازه نمایش ندارد. تکلیف آن چه شد؟
فیلم چند روز بعد را من فکر میکنم که اجازه نمایش آن را گرفتند. البته من دقیقا نمیدانم. ولی به هرحال به ما گفتند که یک صحنههایی را دربیاورید، ما هم مقاومت کردیم. حالا تهیه کننده دارد صحبت میکند و به این صورت است. من خودم دلم نمیخواهد که آن اکران بشود. دلم میخواست اول یک شب را مردم میدیدند، بعد فیلم چند روز بعد را میدیدند. اینکه الان بخواهد یکی از فیلمهایم اکران بشود، چندان رغبتی ندارم و شرایط اکران و جو سینما، الان اینقدر پیچیده است که ترجیح میدهم به موقع فیلمها اکران بشود.
در این فیلم شما در نقش یک زن روشنفکر ظاهر شديد که به هرحال نگران و مضطرب است و با اطرافیانش مشکل دارد.
اینطوری به نظر میآید؟

به نظر من اینطوری آمد. چرا خودتان این نقش را بازی کردید؟
اصلا دلم نمیخواست خودم این نقش را بازی کنم. به خاطر اینکه هزارتا دغدغه دیگر داشتم و هزارتا فکر ولی به همراه دستیارم فکر میکنم حدود 2-3 ماه دنبال بازیگر گشتیم و نمیدانم به آن چیزی که در ذهن من بود، آدمهایی که میدیدم، نمیخوردند. یعنی هم زنی در این سن و سال و بعد طبیعی بودن بازی و هزارتا چیز دیگر که در ذهن من بود، به هرحال آخرسر تهیه کننده فیلم به من گفت چرا خودت بازی نمیکنی؟ و بعد دیدم راست میگوید، این شاید بهترین کار باشد.
سخت نبود کارگردانی و بازی همزمان برای شما؟
نمیتوانم بگویم راحت بود. به هرحال سخت است. برای اینکه در صحنه باید حواست هم به چیزهای دیگر باشد، هم بازی کنی، هم هزارتا چیز را بخواهی مدیریت کنی ولی از یک طرف هم خوب بود چون من آن آدم را میشناختم و به نظر خودم یک دست درآمده است. شخصیتی که می خواستم درونی باشد. اگر میخواستم خودم بازی نکنم، شاید این، احتیاج به خیلی توضیح داشت برای بازیگر و خب این نگرانی را دیگر نداشتم.
یک حس زنانه خیلی خوب و زیبایی در این فیلم وجود دارد و از آن طرف یک حس شاعرانه هم هست. یعنی فیلم به لحاظ ریتم، تدوین و فیلمبرداری اين حس را ايجاد می کند. به ويژه نماهایی که از چشم اندازهای اطراف تهران به خصوص در شب گرفتيد و گويا در فیلم قبلی شما هم بوده و اینجا هم تکرار میشود. این علاقه شما به این چشم اندازها از کجا میآید؟
ببینید یک المانی که در چند روز بعد هست و اول اسم آن فاصله بود، این است که یک آدمی با جامعه خودش فاصله دارد، بنابراین حتی رفته و خارج شهر زندگی میکند و همیشه از یک پیچهایی میگذرد و بلند میشود میآید در شهر که به کارش برسد. بنابراین ما آن دیدگاه را لازم داشتیم. او مثل خیلی از آدمهایی که خارج از شهر زندگی میکنند، هر روز وقتی میآید و میرسد به بالای پیچهای لواسانات، میایستد یک سیگار میکشد و بعد میآید سر کارش. مثل همه آدمها که مراسمی دارند در زندگیشان. حالا آن مراسم میتواند مراسم قهوه خوردن و دوش گرفتن هنگام صبح و یا کارهای اینطوری باشد یا اینکه مثل اين آدم که چون هنرمند و گرافيست است، علاقه دارد به دیدن و در طبیعت بودن و اینطور چیزها. من خودم هم در فیلمهای آپارتمانی، یک کم احساس خفگی میکنم. چه موقع دیدن آن، چه موقع ساختن چنین فیلمهایی. بنابراین فکر میکردم که آن صحنهها میتواند یک محل نفس کشیدنی باشد برای تماشاچی.
شما با فیلم داشتن و نداشتن شروع کردید. یک فیلم کوتاه و مستند که با همکاری آقای کیارستمی ساختید...
نه، ایشان تهیه کننده بودند.
کیارستمی در فیلمساز شدن شما چقدر نقش داشت و چقدر خودتان را تحت تاثیر سینمای کیارستمی میبینید؟
در هرحال هرکسی که با یک هنرمند بزرگ کار میکند، حالا نقاش باشد، نویسنده باشد؛ قطعا تحت تاثیر آن آدم قرار میگیرد. مقصودم این است که این یک تاثیر خوب است که آدم بتواند در کنار آدمی مثل عباس کیارستمی باشد. ما سالها با هم کار کردیم؛ از فیلمهای قدیمی و اینها گرفته تا انتخاب لوکیشنها و اینها. ولی من اين دو تا فیلمم را نمیتوانم خیلی شبیه کارهای عباس کیارستمی ببینم. ولی در همان راستا است. یعنی سینمای مینیمالی که... فکر میکنم که کارهای من یک کمی شخصیتر است. شاید دیدگاه او، طور دیگری است. فیلمهای من خیلی زنانهتر و شخصیتر است و بعد خیلی قالب و موضوع آن فرق دارد با فیلمهای او. ولی هیچ مسالهای ندارم از اینکه به من بگویند تاثیر گرفتی، آری قطعا تاثیر گرفتم. اگر تاثیر نگرفته باشم که خیلی آدم کم هوشی هستم. بعد از این همه سال کار کردن و زندگی و اینها، قطعا خیلی باید تاثير گرفته باشم.
ببینید قطعا تاثیرپذیری یک مقدار آشکار است. به خصوص در همین فیلم چند روز بعد که آن پلانهای مربوط به جادههای پیچ در پیچ را که آدم میبیند بیاختیار یاد کیارستمی میافتد.....
به هرحال تهران، شهری است که دو تا دیدگاه میتواند راجع به آن وجود داشته باشد. یا دیدگاه سینمای کلاسیک است مثل سینمایی که میبینیم در تمام فیلمها، یا دیدگاه سینمایی است که پرهيز میکند از توی خانه ماندن؛ مثلا من تمام صحنههایی که در فيلم چند روز بعد دارم همه یا در آپارتمان است و یا همان لحظه زن دارد از آپارتمان میآید بیرون. برای اينکه نمیخواستم روسری داشته باشد سرش. بنابراین تمام اتفاقها بیرون از خانه میافتد.....
و این ضد رئالیسم است درواقع.
بله ضد واقعیت است. بنابراین حتما یک جاهایی از آن میتواند شبیه کارهای کيارستمی باشد.

شما در جایی گفتید که به سینمای ضد قصه و واقعگرا علاقمند هستید. واقعگرایی درنظر شما چه معنایی دارد؟
ببینید، آن چیزی که برای ما دارد اتفاق میافتد در جامعه، برای خود من؛ و بهد نوع دیدگاه دوربين و سینما، طوری هست که احساس میکنیم یک فیلم مستند داریم میسازیم یعنی باور میکنیم آن را تا اینکه بخواهیم در تخیلات و سورئالیسم و اینطور چیزها برویم؛ من آن نوع سینما را خودم نمیپسندم. گاهی اوقات شاید هم یک فيلم اينطوری ببینم و بپسندم، ولی بیشتر تحت تاثیر سینمای رئال هستم.
شما در 19 سالگی با فیلم عروس بهروز افخمی وارد سینما شدید. قبل از آن گویا اصلا سابقه بازیگری نداشتید. افخمی چطور شما را پیدا کرد؟
حدود یک ماه قبل از آن، یکی از دوستان پدرم، من را به کارگردانی معرفی کرد به نام جمشید حيدری. همان آقا من را معرفی کرد به بهروز افخمی و همزمان بود این اتفاق.
یعنی قبلا هیچ تجربه بازیگری نداشتيد یا درس بازیگری نخوانده بوديد.
در دوره راهنمايی کمی تئاتر کار میکردم. ولی چهار سال دبیرستان بطور مداوم تئاتر مدرسه را من میچرخاندم. خودم مینوشتم، خودم کارگردانی میکردم. یک شخصیتی بود به نام فروغ که خیلی علاقه داشتم به آن شخصیت. همیشه با من بود و همیشه، همان را مینوشتم و همان را اجرا میکردم. به همین دلیل هم به دوست پدرم گفتم که من به شدت به بازیگری علاقه دارم و او هم مرا معرفی کرد و...
تا امروز که بدون شک یکی از ستارههای سینمای ایران هستید در نظامی که با ستاره سازی مخالف است و تمام عزم خود را برای حذف ستارهها از سینمای ایران بکار گرفته.......
اینطوری فکر میکنید؟
من اینطوری فکر میکنم، لااقل. نظام فرهنگی ما همیشه اعلام کرده که با ستاره سازی مخالف است. حالا فکر میکنید چطور توانستید علیرغم این نگاه در سینمای ایران به این جایگاه برسید که به یک ستاره تبدیل بشوید؟
چیزی که میگویید، یک کمی پیچیده است. حالا نمیخواهم وارد این موضوعها بشوم. چون من که وارد سینما نشدم به خاطر اینکه ستاره بشوم یا اینکه همه اینها. ولی جلوی این پدیده را هم نمیشود گرفت. مردم ناخودآگاه میروند سینما و فیلم میبینند و دنبال میکنند کارهای ما بازیگران و فیلمها را و ماها به عنوان بازیگر، کارهايمان را ادامه میدهیم و به هرحال نمیشود جلوی روند محبوبیت بازیگر و یا ستارههای سینما، يا ورزش را گرفت. به خاطر اینکه این، یک روند طبیعی است. حالا ما سیستم ستاره محوری شاید در ایران نداشته باشیم به خاطر اینکه اصلا سینما در ایران یک صنعت نیست که حالا ستارهای باشد و بخواهند روی آن مانور تبلیغاتی بدهند و از آن پول دربیاورند. چون میدانید که اینجا(در غرب)، ستارهها را بیخود ستاره نمیکنند، به خاطر آن است که از آنها پول دربیاورند. ولی تا جایی که مربوط به سینمای ایران است، جلوی محبوبیت بازیگران را نمیتوانند بگیرند.

خب، به هرحال محدوديتها و ممنوعیتهای زیادی درمورد حضور زن در سینمای ایران وجود دارد. از نوع پوشش گرفته تا بروز احساسات زنانه. سوال من این است که به عنوان یک بازیگر در سینمایی که اینقدر حساسیت درمورد حضور زن در آن هست، چقدر احساس راحتی میکنید؟
به هرحال ما کار خودمان را انجام دادیم و اگر.........
من فکر میکنم که قطعا نمیتوانستند زن را از سینما حذف کنند. به خاطر اینکه باید یک خانواده باشد، مادر و بچه و همه اینها باشد. ولی من خودم هیچ وقت در کارم سخت نگرفتم و همیشه احساس راحتی کردم. با اینکه این جامعه به شدت مردسالار است، به شدت ضد زن است و خیلی سخت است که در این شرایط کار کنید اما باز از لحاظ بازیگری راحتتر است به خاطر اینکه یک نقشی است و شما میآیید و آن کار را میکنید و میروید ولی وقتی شما میخواهید یک فیلم بسازید، خیلی از فوکوسها و نگاهها به این سمت بود که اصلا من باید به عنوان یک زن به همه ثابت میکردم که چرا میخواهم فیلم بسازم. چرا یعنی حالا من. یعنی هزار نفر با هزارتا سوال وجود داشتند و هزارتا نگاهی که آیا این میتواند یا نمیتواند. ولی من اصلا همه اینها را نمیدیدم و میزدم کنار. به خاطر اینکه من به کار خودم ایمان داشتم و میدانستم که باید کارم را انجام بدهم و حالا اینکه زن یا مرد هستم، این برای من مهم نبود. ولی میدانم که برای خیلیها مهم بود.
این محدودیتها، تا چه حد به حضور واقعی زن و تصویر رئالیستی زن در سینمای ایران لطمه زده؟
ماها تمام سعیمان را میکنیم که بتوانیم تصاویر واقعی را نشان بدهیم و به خصوص فیلمهایی که ماها میسازیم. فیلمهای سفارشی نيست، فیلمهایی نيست که تهیه کننده ای گفته باشد که اين رو بساز. همه چیزهايی است که به ذهن ما میآد ولی به هرحال نه میتوانیم سانسور را نادیده بگیریم، نه میتوانیم تا آنجایی که نگاه به ما اجازه میدهد، آن را نادیده بگیریم. بنابراین خیلی چیزها دخیل هستند که ما نمیتوانیم حرف خودمان را بزنیم. اعم از سانسور خودآگاه يا ناخودآگاه.
گویا شما الان تصمیم دارید در یک فیلم جدیدی بازی کنید.
بله. یک فیلم است که ما قرار است کار کنیم با آقای اصغر فرهادی و من متاسفانه چون خودشان باید اعلام کنند، نه میتوانم جزییات سناریو را بگویم و نه جزییات اینکه چه کسانی هستند و چه اتفاقی قرار است بیفتد. فقط این را میتوانم به شما بگویم که قرار است يک کاری با هم بکنيم.
شما بازیگری هستید که فیلم هم میسازید. ولی به نظرم میآید که معیارهایی که برای فیلمسازی دارید با معیارهای بازیگری شما فرق میکند. فیلمهایی که میسازید بیشتر جنبه روشنفکرانه و هنری دارد ولی در فیلمهایی بازی میکنید که به هرحال یک تعدادی از آنها جنبه تجاری دارند. این تناقض را چطور توجیه میکنید؟
آقا من میخواهم پول دربیاورم، همین(با خنده). البته نمیتوانم این را صد در صد بگویم چون یکی از دوستانم میگفت تو هیچ وقت این کار را نکردی، نمیدانم چرا این را میگویی. مثلا من سال پیش در فیلم زن دوم بازی کردم که هنوز اکران نشده و خانم فرشته طائرپور، تهیه کننده این فیلم است و من شاید نصف دستمزدم را گرفتم برای این کار چون خیلی به آن علاقه داشتم. در شهرهای مختلفی آن را فیلمبرداری کردیم و خیلی هم داستان قشنگی داشت. به هرحال من از سال پیش.......
در سه زن منیژه حکمت هم بازی کردید.
در سه زن منیژه حکمت هم بازی کردم و برای هردو، دستمزدهای کمی گرفتم، خب فیلمهایی بودند که پروژههای هنری محسوب میشدند.
میتوانم بپرسم چقدر دستمزد میگیرید؟
نه....
به هرحال بازیگر گران قیمتی هستید.
بله، بله. یعنی میخواهم بگویم که خیلی سعی میکنم انتخاب کنم در سینمایی که واقعا الان متاسفانه نه سناریو خوب وجود دارد، نه محیط خوبی وجود دارد. سعی میکنم انتخابهای خوبی بکنم. اما هر دو سه سال یا چند وقت یکبار هم، یک فیلم تجاری کار میکنم که موقعیت خودم را حفظ کنم و پول هم دربیاورم و درعین حال بتوانم کارهایی را هم که دوست دارم انجام بدهم. ولی هیچ وقت فیلم تجاری صرف هم کار نکردم خوشبختانه.

به هرحال شما فیلمهای مهمی بازی کردید. مثل سارا، عروس، دوزن، پری، برج مینو و بعد اینکه با کارگردانهای مهم ایران کار کردید. سوال من این است که بیشتر با کدام یک از این کارگردانهایی که کار کردید، راحت بودید و کار آنها را میپسندید؟
بدون تردید داریوش مهرجویی. به خاطر اینکه دیدگاه او متفاوت است. بقیه کارگردانهایی هم که با آنها کار کردم، از هرکسی یک چیزی یاد گرفتم. حتی از آن کسانی هم که یاد نگرفتم هم یک چیزی یاد گرفتم به عنوان ضد قضیه. ولی کسی که بازیگری را میشناخت و به من یاد داد، داریوش مهرجویی بود.
آیا از بازیگری شخصا الهام گرفتید؟ بازیگر زنی که الگوی شما باشد؟
خيلی ها بودند. از بازیگرهایی که خیلی دوست داشتم و خیلی بازیهای او را بارها نگاه کردم جين فوندا بوده که خیلی او را دوست دارم و ایزابل هوپر و مریل استريپ. آخه چون همه بازیگرها را دوست دارم و خیلی از کارهای آنها را هم دنبال می کنم، نمیتوانم یکی دوتا اسم ببرم.
از مردها چطور؟
آل پاچینو، رابرت دنیرو، مارلون براندو.
و از ميان کارگردانها ؟
آنتونیونی را خیلی دوست دارم. فلینی را اصلا دوست ندارم.
چه فیلمهایی را بیشتر میبینید؟ از چه نوع سینمایی ؟
الان خیلی فیلمهای چینی را میبینم، فیلمهای ترک. فیلمهای آلمانی خیلی خوب شدند. ژاپن، کره، تایلند، مکزيک اينها سينمای خوبی دارند.
آیا کارگردانی هست که دوست داشته باشید با او کار کنید و تا به حال فرصت آن را پیدا نکرده باشید؟
نه.
خب، شما بازیگر هستید، فیلم هم میسازید و ترجمه هم میکنید. تا آنجایی که من میدانم، دو تا کتاب ترجمه کردید. یکی کتاب خاطرات مارلون براندو بوده(آوازهايی که مادرم به من آموخت) و یکی هم Intimacy بوده؛ صميميت که شما ترجمه کردید؛ نزدیکی. ترجمه چقدر برای شما مهم است؟ آیا به آن به عنوان یک سرگرمی نگاه میکنید یا واقعا برای شما جدی است؟
سال پیش من یک کتاب ترجمه کردم به نام نور ماه بر درختان کاج که سبک هایکو ژاپنی است. الان هم مشغول یکسری شعرهای غزل مانند چینی هستم. شاهزاده خانمهای قدیمی چین. ترجمه خیلی برای من مهم است. کمتر برای من پیش میآید که کتابی را بخوانم و وسوسه نشوم که آن را ترجمه کنم ولی خیلی فرصت آن را ندارم.
شما با اینکه خودت بازیگر هستی اما در فیلمهایت بیشتر با نابازیگران کار میکنی، چرا؟ فکر نمیکنی که اين سبک فیلمسازان ایرانی که با نابازیگرها کار میکنند به صنعت بازیگری در سینمای ایران لطمه بزند؟
اولا که این فقط مربوط به سینمای ایران نمیشود. خیلیها؛ از همین سینماهایی که اسم بردم مثل چین، مکزیک، ژاپن، کره، آرژانتین، برزیل؛ اگر بخواهند فیلم رئال کار کنند، سعی میکنند که با نابازیگر کار کنند. البته من مشکلی با بازیگر ندارم. همانطور که فیلم یک شب را، نقش اول آن را هانیه توسلی کار کرد. فیلم دومم را هم خودم کار کردم. یا اینکه یکجاهایی هم که لازم بود، بازیگر استفاده کردم. ولی یکجایی آدم احساس میکند که برای یک نقشهایی، اگر بازیگر بگذارد، تماشاچی با هزارتا بک گراند و حسی که نسبت به بازیگر دارد، وارد دیدن این قضیه میشود و بهتر است که این کار را نکنیم. درمجموع هم فکر میکنم که حالا جدای این چند تا فیلم متفاوتی که کار میشود در ایران، خیلی ضرری به سینمای کلاسیکی که دارد کار میشود و حالا بازیگر دارند و همه اینها، نمیزند. چون آن نوع سينما دارد اموراتش میگذرد، خیلی هم گسترده میگذرد به خاطر اینکه همین قبل از عید، خیلی از دوستان من که کارگردان یا تهیه کننده هستند برای فیلمهایشان میگفتند سراغ هر بازیگری که داریم میرویم، مشغول کار است. به خاطر اینکه تولیدات انبوه تلویزیونی دارد اتفاق میافتد، سریالها، تله فيلم ها و همه اینها باعث شده تا همه بازیگرها مشغول کار باشند و کسی ضرر نمیکند.
يعنی هیچکس بیکار نیست؟
هیچکسی بیکار نیست.
شما وبلاگ هم دارید؟
نه، ولی علاقه دارم و خیلی از وبلاگها را میخوانم. یعنی چند تا وبلاگ است که همیشه میخوانم.
چرا خودتان وبلاگ ندارید؟
وقت آن را ندارم و میدانم که آپدیت نمیشود.
آیا نقدهایی را هم که درباره کارهایتان نوشته میشود، میخوانید؟ اصولا نظرتان درباره منتقدان چیست؟
شما چون کار آقای گلستان را انجام دادید، نوشتن با دوربین را؛ جایی که آقای گلستان میگوید که اين منتقد اصلا کيه که داره می نويسه؟ او چقدر کتاب خوانده. چقدر فکر میکند و چقدر باشعور دارد این را مینویسد؛ نمی دانيد چقدر من همذات پنداری کردم با او. به خاطر همین، وقتی من نقدی را میخوانم؛ چون همه ما دسترسی به اینترنت و مجلات و غیره داریم ولی از خيلی از آنها میگذرم به خاطر اینکه میبینم که متاسفانه آگاهی پشت آن نقدی که نوشتند نیست بلکه مشخص است که دارند فقط راجع به دیدگاه شخصی خودشان صحبت میکنند، بدون اینکه از سینمای جاهای دیگر خبر داشته باشند، بدون اینکه روی آگاهی خودشان کار کنند، بدون اینکه کتاب بخوانند و فیلم ببینند و همه اینها. بنابراین چطوری من میتوانم اهمیتی بدهم به آن نظریات و در نهایت اینقدر همیشه شخصی است که برای من اصلا مهم نیست که آن شخص، چه فکری میکند. یکسری از آدمها مهم هستند که قطعا آنها را میخوانم، ولی بقیه را نه.
شما فیلمنامه هم مینویسید ولی گویا با کسان دیگری هم همکاری میکنید. مثلا دیدم که با شادمهر راستین همکاری کردید یا با کامبوزیا پرتوی. این شیوه کارتان را ممکن است توضیح بدهید. اينکه چگونه است این همکاری دونفره...
نه، من اول خودم مینویسم، بعد می دهم مثلا به آقای پرتوی بخواند که کارهای زیادی از ایشان را دیده بودم و میدانستم که سینما را میشناسد و وقتی هم که خواند، به خصوص یک شب را که خواند خیلی هم دوست داشت و خیلی از او ایده گرفتم. نشستیم دوباره با هم فیلمنامه را کار کردیم. در مورد فيلم چند روز بعد هم من کارهایی از شادمهر هم دیده بودم و میدانستم که طرز فکر او چطور است؛ چون مهم، آدمهایی هستند که بتوانند با هم خوب کار کنند. میدانید برای چه دید آدمها به دنیا و سینما و ادبیات اینها باید یکی باشد. اگرنه شما یک فیلمی را دوست دارید مثل تیم برتون که میآید مثلا یک نوع فیلمهایی میسازد. بنابراین ما باید بدانیم که در کجا قرار گرفتیم از لحاظ ذهنی. بعضی از آدمها نزدیک هستند به خود آدم. بعد من با آقای راستین هم صحبت کردم راجع به اینکه من میخواهم فیلمم اینطوری باشد. بعد چه چیزهایی را میتوانیم اضافه کنیم و با هم نوشتیم.
به عنوان فیلمسازی که به هرحال دارید فیلمهای خاصی میسازید و هر دو فیلمی هم که تا الان ساختید، نمایش داده نشده. سوال من این است که سرمایه فیلمتان را چطور فراهم میکنید؟ خودتان تهیه کننده هستید یا به هرحال این وسط چه بر سر تهیه کننده میآید برای فیلمهایی که هیچ وقت هم نشان داده نمیشود؟
البته به شما بگویم که فیلم یک شب را خیلی از کشورها اکران کردند. پاریس که مدتها اکران بود. جشنوارههای زیادی، خیلی از تلویزیونها آن را خریدند و خیلی جاها به نمایش درآمد. بنابراین تهیه کننده نه تنها ضرر نکرد بلکه سود هم کرد.
یعنی به هرحال پول خود را خارج از ایران درمیآورد؟
بله. پخش کننده MK2 قراردادی با آنها بست که کلی سود کردند. کار دومم هم، آقای تختکشیان که از تهیه کنندههای حرفهای سینما هست؛ پول آن را از جاهایی فراهم کرد و خب به هرحال این فیلمها، حتما یک زمانی اکران میشود و به سرانجامی میرسد.

با توجه به وضعیت اکنون سینمای ایران، آینده سینمای ایران را چطور پیش بینی میکنید؟ به خصوص در سال جدید؟
متاسفانه اتفاقاتی که سال پیش افتاد برای این سینما، جایی برای این نگذاشته که ما بخواهیم خیلی امیدوارانه راجع به این قضیه صحبت کنیم. با اینکه تمام بچههایی که در سینما کار میکنند، همگی خیلی تلاش میکنند که کارهایشان را انجام بدهند و یکسری حرفهای انجام میدهند و باید از کنار آن پول دربیاورند ولی من تا موقعی که یک کمی فضا باز بشود که آدمها بتوانند حرفهایی که میخواهند بزنند؛ آینده خیلی روشنی نمیبینم. خود من می خواهم فیلم بعدیام را قطعا با دی وی کم بسازم که اینقدر مجبور نشوم که اجازه برای آن بگیرم. به خاطر اینکه فایده ندارد اگر ما بخواهیم فیلم بسازیم، دائم در این فکر باشیم که اگر بگویند نه، چکار کنیم. به خاطر اینکه هر فردی باید بتواند آزادی بیان داشته باشد و بتواند حرفی را که دلش میخواهد بزند.
از بین بازیگری و فیلمسازی، شخصا کدام یک برایت مهمتر است و دوست داردی درگیر آن باشید؟
بدون هیچ ترديدی فیلمسازی.
آیا نقشی هست که در ذهن شما باشد و دوست داشته باشید آن را بازی کنید و هنوز فرصت آن را پیدا نکردید؟
بله. بله. خیلی نقشها هستند. سینما اصلا با رویا سر و کار دارد. بنابراین نمیتوانیم منکر این قضیه بشویم. گرچه بیشتر تمرکزم روی فیلمسازی هست ولی نقشهایی هم هست که دلم بخواهد بازی کنم.
و سوال آخر من راجع به رادیو زمانه است.
(با خنده)رادیو زمانه چی هست؟
من بیشتر وب سایت رادیو زمانه را نگاه میکنم. وقت اینکه حالا بخواهم رادیو بگیرم و موج آن را پیدا کنم و این چیزها را ندارم ولی وب سایت خیلی آگاهی دهنده و خوبی دارد. آدمهایی که مینویسند در آن. خیلی برای من جالب است.
کدام بخش آن بیشتر جالب است؟
مطالب خانم پارسی پور به علاوه خبرها را بیشتر میخوانم.
اين گفتگو نخستين بار در سايت زمانه منتشر شد.
April 5, 2008
جنگ صليبی خيرت ويلدرس عليه اسلام
نگاهی به فيلم فتنه
فيلم ضد اسلامی فتنه ساخته خيرت ويلدرس همانند فيلم تسليم تئو ون گوگ، فيلمی کاملا ايدئولوژيک است که به انگيزه مبارزه با يک ايدئولوژی ديگر ساخته شده و تقريبا از همان فرم و رويکردی استفاده می کند که ون گوگ در فيلم خود به کار بسته بود: فرم خطابه ای. يعنی همان فرمی که در فيلم های تبليغاتی سياسی و آگهی های تجاری به کار گرفته می شود و بيننده را با انبوهی از اطلاعات يک سويه و جهت دار بمباران می کند و به اين طريق می خواهد او را ترغيب به خريد يک کالا يا تحميل يک فکر يا عقيده سياسی کند. در اين روش معمولا فيلمساز موضعی قاطع و جزمی نسبت به يک موضوع يا پديده دارد و می کوشد با استفاده از کنار هم چيدن مجموعه ای از تصاوير و صداها که فاقد ارتباط های روايی هستند، بيننده را مجاب به پذيرش موضع خود و ايده ای از پيش تعيين شده کند.
خيرت ويلدرس دقيقا از همين شيوه برای القای انديشه ضد اسلامی خود بهره گرفته است. او که پيش از اين بارها از پشت تريبون پارلمان هلند يا ميکروفون های رسانه های جمعی اين کشور انديشه های ضد اسلامی خود را فرياد زده است اينک همان انديشه ها را می خواهد با اتکا به فيلمی ناقص و سرهم بندی شده از نماهای آرشيوی، به شکل يک بيانيه تصويری عليه اسلام، قرآن و مسلمانان ارائه دهد.
هدف ويلدرس از ساختن اين فيلم پراکندن ترس و وحشت از نفوذ و گسترش اسلام در غرب است و بايد گفت که وی تا اندازه ای در القای اين ديدگاه خود به بيننده دچار اسلاموفوبيای غربی موفق است چرا که او زمينه و شرايط را برای طرح اين ايده خود مناسب می بيند و از احتمال مقبوليت آن نزد توده عام غربی آگاه است. او بر موج اسلاموفوبيايی سوار است که همتايان غربی او با کمک رسانه ها ساخته اند و متکی به باورهايی است که در فرهنگ غرب زمينه دارد. او برای القای ديدگاه خود بر استدلال هايی تکيه می کند که متکی بر باورهای عمومی و رايج است و برای اين منظور تصاويری را جفت و جور می کند که بيشترين تاثير حسی را بر بيننده بگذارد. تصاويری از سر بريده يک زن، گروگانی که سرش به وسيله مسلمانان تندرو در مقابل دوربين از بدن جدا می شود، شليک مستقيم نيروهای طالبان به سر يک زن افغانی و کودکان شيعه عراقی که قمه در دست دارند و خون از سر و روی آنها جاری است، به اندازه کافی دلخراش و تکان دهنده اند و حداقل می توانند همذات پنداری بيننده را نسبت به استدلال های سياستمدار/فيلمساز هلندی برانگيزند.
فتنه در دو بخش ساخته شده و بدون استفاده از نريشن(صدای راوی) روايت خود را پيش می برد. آنچه که اين دو قسمت را به هم متصل می کند نمای آغازين آن است که با تصويری از بمب ساعتی بر روی عمامه پيامبر اسلام در کاريکاتور توهين آميز دانمارکی و تايمری که در کنار آن عدد 15(به نشانه زمان فيلم) را نشان می دهد، شروع می شود(صدای تيک تاک تايمر بر روی اين تصوير بسيار هشدار د هنده است) و در پايان فيلم دوباره به همين تصوير ارجاع می دهد منتهی اين بار وقتی تايمر بمب به صفر می رسد، برق صاعقه ای می درخشد و صدای رعدی شنيده می شود و به اين ترتيب خيرت پيام اصلی فيلم خود را که انفجار بمب اسلام در قلب اروپا و نابودی تمدن غربی است، ابلاغ می کند.
تصاوير بخش اول که عمدتا از يوتيوب و سايت های اسلام گرايان تندرو انتخاب شده و به ناشيانه ترين شکلی با بی سليقگی تمام کنار هم چيده شده يا درهم ديزالو می شوند تا اين فکر را القا کنند که اسلام دين خشونت، ترور و قتل است و قصد نابودی پيروان همه اديان ديگر و غلبه بر جهان غرب را دارد. ظاهرا فيلمساز با حذف گفتار(نريشن) می خواهد زيرکانه ادعا کند که من فکرم را به مخاطب تحميل نکرده ام بلکه او را در قضاوت آزاد گذاشته ام اما در واقع او با نشان دادن تصاويری از قساوت ها و جنايت های مسلمانان افراطی در نقاط مختلف جهان و استناد به برخی آيات قرآن، تخم ترس و وحشت و نفرت از اسلام را در دل مخاطب غربی می کارد و او را نسبت به آينده تمدن غرب مضطرب و نگران می سازد.
بحث در درستی يا نادرستی اين تصاوير به طور مجزا نيست. بدون ترديد بسياری از سخنان و احکام خطيبان تندرو اسلامی عليه غرب و دستاوردهای مهم آن مثل ليبراليسم، دمکراسی و آزادی بيان واقعی است و ساختگی نيست اما بحث بر سر شيوه استدلال فيلمساز/سياستمدار و چيدن اين سخنان و تصاوير کنار هم و هدايت آن به سمتی است که فکر مورد نظر او را القا کند.
آقای خيرت با انتخاب عنوان فتنه می خواهد بر چالش بين اسلام(به عنوان کلیتی يکپارچه) و دنيای غرب تاکيد کند. در روايت خيرت تنها با يک قرائت و تفسير و در نتيجه يک تصوير از اسلام مواجه ايم و آن قرائت طالبانی و فاندامنتاليستی از اسلام است. وی در چيدمان تصاوير و صداهايش مطلقا به قرائت های مختلف از اسلام ارجاع نمی دهد بلکه آگاهانه و زيرکانه همه قرائت های معتدل، ميانه رو، صلح طلبانه و مدرن از اسلام را حذف کرده و تنها بر قرائت تنگ نظرانه، خشن و فاشيستی از اسلام تکيه می کند. او از ميان 6000 آيه قرآن تنها آياتی را انتخاب می کند که در آن مسلمانان به جهاد عليه کافران و کشتن آنها دعوت شده اند. وی بدون اينکه زمينه نزول چنين آياتی را درنظر بگيرد، آنها را از کانتکست موضوعی و تاريخی خود جدا ساخته و به شکل شعارهايی ترسناک و تهديدآميز به بيينده ارائه می کند. اين همان کاری است که القاعده، طالبان و همه افراط گرايان اسلامی می کنند. آنها نيز با های لايت کردن و برجسته ساختن اين آيات، مسلمانان را به جهاد عليه غرب فرا می خوانند و قتل عام مردم بی گناه را موجه جلوه می دهند. خيرت نيز به همين حربه متوسل شده است. در اين ميان اين قرآن است که به عنوان کتابی مقدس که مورد احترام ميليونها مسلمان است مورد استفاده ابزاری قرار گرفته و در جهت اهداف و مقاصد سياسی خاص از آن بهره برداری می شود. خيرت در فيلم خود، کتاب مقدس مسلمانان را به سلاحی عليه خود آنها بدل ساخته است.
تکرار تصاوير مربوط به قربانيان بمب گذاری های لندن و مادريد و استفاده از تصاوير واعظان مسلمان تندرو به صورت سوپرايمپوز بر روی اين تصاوير و همخوانی کلام اين واعظان با آيه های قرآنی که از زمينه اصلی شان جدا شده اند، روايت را به جايی می رسانند که با شعارها و ايده های اسلامی جهان گستر برخی از رهبران کشورهای اسلامی مثل رئيس جمهور ايران تکميل شده و بيينده هلندی را برای ديدن بخش دوم فيلم و پذيرش ايده ضد اسلامی فيلمساز آماده می سازد.
به علاوه فيلمساز سعی کرده با استفاده از موسيقی های فاخر و کلاسيک مثل قطعه رقص عربی چايکوفسکی و اپرای پير گينت ادوارد گريگ(بر اساس نمايشنامه هنريک ايبسن)، فقر تصويری وحشتناک فيلم را جبران کرده و به آن وجهه فخيمانه ای بدهد.
در بخش دوم فيلم، خيرت با دست گذاشتن روی حساس ترين، داغ ترين و ملتهب ترين موضوع های جاری در جامعه هلند و به طور کلی جامعه غرب يعنی حقوق زنان، کودکان و همجنس گرايان که از سوی مسلمانان تهديد می شود، تصوير سياه و بدبينانه خود از اسلام را تکميل کرده و به هلندی ها هشدار می دهد که اگر دير بجنبند، تمدن، فرهنگ و آزادی شان به وسيله مسلمانان از دست خواهد رفت.
تصوير قطاری که از سمت چپ کادر وارد شده و با سرعت به سمت مسجدی در سمت راست کادر می رود، به عنوان تمثيلی از آينده هلند و قدرت گيری و نفوذ اسلام در اين کشور(وبه طور کلی غرب) نشان داده می شود.
نمايش آمارهايی از افزايش جمعيت مسلمانان در هلند و قاره اروپا از 1909 تا امروز، حربه موثر ديگری برای ايجاد رعب و وحشت از اسلام در دل مخاطبان غربی است.
فيلم فتنه مطلقا فاقد ارزش های هنری و سينمايی و تنها در حد يک موعظه سياسی، تبليغاتی و ايدئولوژيکی است که در کارزار تبليغاتی غرب عليه جهان اسلام ساخته شده است.
حيرت ويلدرس با ساختن اين فيلم، اروپائيان را به جنگ صليبی تازه ای عليه مسلمانان جهان فراخوانده است.
اين نوشته نخستين بار در سايت زمانه منتشر شده است.
مطالب ديگر در اين زمينه:
فتنه ای در پوشش آزادی بيان. وب لاگ ملکوت. داريوش محمد پور
فتنه. وب لاگ چهار ديواری. مانی ب
April 2, 2008
تبعيد چشمان مرا باز کرد
گفتگو با آريل دورفمن نويسنده شيليايی
برای شنيدن فايل صدا اينجا راکليک کنيد.
فستيوال فيلم های حقوق بشر چند روز قبل در لندن شروع شد و يکی از برنامه های ويژه اش بزرگداشت آريل دورفمن، نمايشنامه نويس، شاعر و رمان نويس نامدار شيليايی و از مهم ترين نويسندگان آمريکای لاتين بود که در ايران نيز نويسنده ای کاملا شناخته شده است. نمايشنامه دوشيزه و مرگ او بسيار مشهور است و به چندين زبان زنده دنيا ترجمه شده از جمله به زبان فارسی که حشمت کامرانی آن را ترجمه کرده است. اين نمايشنامه بارها روی صحنه های تئاتر جهان اجرا شد و چندين بار مورد اقتباس سينماگران قرار گرفت از جمله رومن پولانسکی که آن را با شرکت سيگورنی ويور و بن کينگزلی ساخت. چند سال قبل بيژن ميرباقری نيز فيلمی بر اساس اين نمايشنامه ساخت با عنوان روزبرمی آيد.
علاوه بر دوشيزه و مرگ، از دورفمن تا کنون رمان های اعتماد با ترجمه عبدالله کوثری و زنان گمشدگان با ترجمه احمد گلشيری در ايران منتشر شده است.
دورفمن در سال 1942 در آرژانتين و در يک خانواده يهودی مهاجر روس به دنيا آمد. پدرش استاد دانشگاه ريودوژانيرو و مادرش مترجم تروتسکی بود. آنها بعد از مدتی به آمريکا مهاجرت کردند و دورفمن کودکی اش تا سن ده سالگی در آمريکا گذشت. پدر دورفمن به خاطر گرايش های مارکسيستی اش قربانی مک کارتيسم در آمريکا شد و آنها به ناچار به شيلی مهاجرت کردند و در آنجا ساکن شدند و آريل هويت شيليايی برای خود انتخاب کرد.
دورفمن مدتها به عنوان مشاور در کنار سالوادور آلنده رئيس جمهور سوسياليست شيلی خدمت کرد و پس از کودتای 11 سپتامبر 1973 ژنرال پينوشه توانست به طرز معجزه آسايی از دست کودتاچيان فرار کند و به سفارت آرژانتين در سانتياگو پناهنده شده و زنده بماند. پس از آن به آمريکا گريخت و در آنجا مشاهدات عينی اش از قساوت های نظاميان در شيلی و کشتار دسته جمعی مردم بی گناه و شکنجه آزادی خواهان اين کشور را در قالب نمايشنامه و رمان روايت کرد. درونمايه بيشتر رمان ها و نمايشنامه هايش آسيب شناسی روح و روان آدم هايی است که در زير سايه ترس و ديکتاتوری زندگی کرده و زخم های آن را بر پيکر خود حس می کنند. دورفمن سال ها در تبعيد زندگی کرد و تنها بعد از سقوط پينوشه توانست به کشورش سفر کند.
با مرگ ديکتاتور شيلی در سال 2006 دورفمن تصميم گرفت برای بار ديگر به شيلی سفر کند. پيتر ريمونت مستند ساز آمريکايی که مدتها در مورد زندگی و آثار دورفمن تحقيق کرده بود، تصميم گرفت با او در اين سفر همراه شده و از او فيلم بگيرد. حاصل آن فيلم مستند جذابی از کار درآمده با نام قولی به مردگان(A Promise to the Dead) که عنوان آن از يکی از شعرهای دورفمن گرفته شده که در مورد عهدی است که دورفمن با خودش کرده که حال که توانسته از دست رژيم خونخوار پينوشه جان به در ببرد، وظيفه دارد سرگذشت تراژيک آنهايی را که با گلوله يا زير شکنجه جان باختند، روايت کند.
تلفنی با دورفمن تماس گرفته و از او درخواست مصاحبه کردم. وقتی فهميد ايرانی هستم با گرمی پذيرفت و گفت که
