July 21, 2005

در گرمای شرق

سرانجام تصميم گرفتم سری به روزنامه شرق بزنم. با محسن آزرم قرار گذاشتم ظهر آنجا باشم. در اوج گرمای تهران که از آسمان آتش می بارد. شرق تيتر زده: تهران در تنور و از قول مسئول اطلاع رسانی سازمان هواشناسی مژده داده که هوا خنک تر می شود. دفتر روزنامه در خيابان زاگرس  قرار دارد، در ساختمانی شيک و مدرن که نام آن نيز شرق است اما محسن می گويد که فقط دو طبقه آن در اختيار روزنامه است.

محسن مرا به قسمت های مختلف روزنامه می برد و به تک تک دبيران بخش ها معرفی می کند. تقريبا تمام اعضای تحريريه روزنامه جوان اند و اين در سنت مطبوعات ايران بی سابقه و غرورآفرين است. شرق، امروز جدا از مواضع و جهت گيری سياسی آن، يکی از سنگين ترين و وزين ترين روزنامه های کشور است که در تيراژ نسبتا بالائی منتشر می شود و مخاطبان بسياری دارد. شماره های آن در بيشتر روزها به ظهر نرسيده تمام می شود. يکی از دلايل استقبال خوانندگان از اين روزنامه، تيترها و عکس های خبری غير متعارف صفحه اول آن است. در حالی که اکثر روزنامه های ايرانی، صفحه اول خود را به عکس ها و خبرهای سياسی روز اختصاص می دهند، شرق عکس درشت بهرام بيضائی را به مناسبت اجرای نمايش او در تئاتر شهر و گفتگوی حسن محمودی با او چاپ می کند، همينطور در روزهای گذشته عکس و گفتگوی محمود دولت آبادی و عکسی از فيلم پدرخوانده، زينت بخش صفحه اول بوده است.

در بخش ادب و هنر، بيشتر نام ها برايم آشناست و در اين يکی دو سال نوشته های خوب زيادی از آنها خوانده ام، يا در شرق و يا در جا های ديگر ازجمله: مهدی يزدانی خرم، مينا اکبری که صفحه سينمای ايران را اداره می کند، حامد يوسفی، احمد غلامی ، حسين ياغچی و حسن محمودی که وب لاگ آدم و حوا را دارد.

از محسن می خواهم که مرا به ديدن سردبير ببرد: محمد قوچانی که جوان ترين سردبير روزنامه در تاريخ مطبوعات ايران است. روزنامه نگاری که نامش در کنار عمادالدين باقی، اکبر گنجی، سعيد حجاريان ومحمود شمس الواعظين با جنبش اصلاح طلبی در ايران گره خورده است اگرچه هر کدام با شکست اين جنبش به راهی رفته اند.

قوچانی نه تنها جوان بلکه خيلی هم ريز نقش است و وقتی حرف می زند از لهجه اش می فهمم که برخلاف اسمش قوچانی هم نيست و بعد خودش می گويد که رشتی است و تازه می فهمم که چرا اينقدر مخش کار می کند. متين و با ادب است و سنجيده حرف می زند. وقتی صحبت به انتخابات می رسد، می گويد: با اينکه شکست خورديم اما تمرين خوبی کرديم. بعد از اکبر گنجی حرف می زند و خبرانتقال او را به بيمارستان می دهد.از حرف زدنش پيداست که سرنوشت و آزادی گنجی برای او مهم است.

وقتی به بخش ادب و هنر بر می گرديم، جعفر مدرس صادقی هم آنجاست، نويسنده گاوخونی، کله اسب و شاه کليد. سالها پيش زمانی که کتابدار فرهنگسرای نياوران بود، برای تحقيق و فيلمبرداری از برخی متون پيش او رفتم و عليرغم دستور عدم همکاری رئيس بوروکرات فرهنگسرا صميمانه به من کمک کرده بود. با اين حال وقتی همديگر را ديديم مرا به ياد نياورد اما وقتی صحبت ابراهيم گلستان و نوشتن با دوربين پيش آمد، از ديدن من اظهار خوشحالی کرد و گفت کتاب را با علاقه ودقت خوانده و چند جلد نيز به دوستانش هديه کرده است. مدرس صادقی يکی از خلاق ترين نويسندگان معاصراست. لذت خواندن گاوخونی او را هرگز فراموش نخواهم کرد. داستانی که شيوه روايت و لحن سرد و خوددارانه آن به شدت برايم غافلگير کننده بوده و با راوی آن عميقا همراهی و همدردی کرده و برسرنوشت او گريسته ام. در جائی ديگر حتما در باره او و داستانهايش خواهم نوشت.

همراه با مدرس صادقی به صفحه بندی می رويم و تا بسته شدن ستون داستان کوتاه او با عنوان نابغه در کنارش می مانيم.

وقتی از شرق بيرون می آيم، چيزی به غروب خورشيد نمانده اما هرم داغ آفتاب هنوز باقی است.

Posted by parvizj at July 21, 2005 02:46 AM | TrackBack
Comments

سلام
این تبلیغ نیست
دوست دارم شناخته شوم همين
دوستانی مي خواهم در این دنیای مجازی وشما شايد يك شان

Posted by: mp21 at July 22, 2005 10:20 AM
Post a comment









Remember personal info?