July 21, 2008

تراژدی مرگ يک بازيگر

 
ياداشتی نوشته ام در وب لاگ زمانه در باره تراژدی مرگ يک بازيگر با عنوان بازی تمام شد. در باره بازيگری که توانايی ها و قابليت های بازيگری اش را در فيلم هايی چون هامون، پری، سارا، بانو، کيميا، حکم و سريال های خوش ساخت و آبرومندی مثل مدرس و روزی روزگاری اثبات کرده بود و هنوز می توانست نقش های ماندگار ديگری از خود به جای بگذارد. نوشتم که او هرچند بازيگر محبوب من نبود اما اين دليل نمی شود که از مرگ زودهنگامش( نه غافلگيرکننده و شوک آور به تعبير برخی) متاثر نشوم و بغض نکنم و تمام آن يادداشت، نوشته ای از سر بغض و درد بود که متاسفانه دچار بدفهمی شد و برخی از شيفتگان اين هنرمند ارزشمند را خشمگين کرد. در هيچ جای آن يادداشت من به شخصيت شکيبايی توهين نکردم و از او بد نگفتم. حتی از شيوه بازيگری اش نيز انتقاد نکردم و به جای آن بر توانايی هايش تاکيد کردم. اما آنچه که برايم دردآور بود، واکنش جامعه هنری ايران نسبت به مرگ اين بازيگر بود. واکنشی که بوی ريا، دروغ و پنهانکاری از آن می آمد. جامعه ای که عيب ها و ضعف هايش را لاپوشانی کند و اجازه ندهد که اين ضعف ها شناسايی شده و برطرف شود، يا ناآگاه است يا دارد آگاهانه ريشه خود را می کند.
حرف اصلی من در آن يادداشت اين بود که چرا ما بايد هنرمندی با توانايی های شکيبايی را چنين زود از دست بدهيم. مگر سينمای ايران چند بازيگر در حد و اندازه شکيبايی دارد؟ آنچه که شکيبايی با تن خود کرد البته به خودش مربوط بود اما تاثير اجتماعی آن ديگر امری شخصی و دخالت در زندگی فردی يک هنرمند نيست. آيا جامعه هنری و سينمايی در قبال يک هنرمند مسئوليتی ندارد؟ اگر مسئول است تا چه حد به اين مسئوليت پايبند است؟ يادداشت دردمندانه داريوش مهرجويی نشان می دهد که جامعه هنری ايران در قبال هنرمندانی چون شکيبايی، مسئوليت اش را به درستی انجام نداده است:
 
« و روح ظريف او نيز واقعا طعمه دريا شد ...
طعمه بي‌توجهي‌ها ، بي‌تفاوتي‌ها ، ندانم‌كاري‌ها ... و در اين چند سال اخير، خسرو شكيبايي را درنيافتند.
او نيز نظير خيلي‌هاي ديگر طعمه بي‌توجهي و زمختي كساني شد كه نمي‌دانند روح لطيف هنرمند را چگونه دريابند و نسبت به سختي‌هاي زندگي هنرمندان بي‌تفاوت‌اند. چه كسي خسرو شكيبايي را كه مي‌توانست هنوز براي سال‌هاي سال ما را از هنر بازيگري عالي و صداي گرم و دلنشين خود مشغول و هوشيار سازد، از ما گرفت؟
شش فيلم با او ساختم و شش بار شاهد فوران شور و حال و حس و هنر ... و مهرباني او بودم. و چه سخت است تحمل اين انديشه كه بار هفتمي در كار نخواهد بود.
خسرو روحت شاد.»
 
آيا روی سخن مهرجويی تنها دولتمردان و سياستمداران ايران است که برخی از آثار مشترک اين دو هنرمند را سال ها توقيف کردند يا تکه پاره از تلويزيون نمايش دادند و امروز برای مرگش مرثيه می سرايند يا جامعه هنری ايران را هم شامل می شود؟
 برخی به من گفته اند اين مطلب را در زمان درستی ننوشته ام يا اين حرف ها را چرا در زمان حيات او نگفته ام. اما مگر فرقی هم می کند. اگر حرف من درست است، مطرح کردن حرف درست زمان نمی خواهد و مهم تر از همه، مخاطب من در اين يادداشت کوتاه، شکيبايی نيست که بخواهد به من پاسخ دهد.
نگرانی من همه از بابت هنرمندانی است که گرفتار اعتيادند. بسياری از آنها خود اين راه را انتخاب کرده اند و تمايلی به ترک آن ندارند اما هستند کسانی که می خواهند خود را از شر مخدر برهانند اما توانايی، اراده و اعتماد به نفس کافی را برای اين کار ندارند. به جای پنهان کاری و دروغ بايد به ياری آنها شتافت.
برای روح شکيبايی طلب آمرزش کرده و برای خانواده داغدارش آرزوی شکيبايی دارم.
 
Posted by parvizj at July 21, 2008 5:22 PM | TrackBack
Comments

خانم فراهانی عزيز


فقط اين را بگويم که نه آن مقاله و نه اين نوشته هيچ کدام حرمت شکنی نيست بلکه دريغی است بر عمر کوتاه يک بازيگر توانا که هنوز می توانست زنده باشد و بازی کند اما افسوس که بازی تمام شد اما گويا شما هم مثل همه آنهايی که به من حمله می کنند نمی خواهند اين واقعيت را بپذيرند که شکيبايی می توانست بيشتر عمر کند و در نقش های مهم تری ظاهر شود.
نوشته من در نقد بازيگری نبود بلکه در نقد يک رفتار اجتماعی و رويکرد فرهنگی بود. اميدوارم بتوانيد اين را درک کنيد. لطفا دوباره و بدون خشم و غرض بخوانيد.
در ضمن نامتان خيلی برايم آشناست.

Posted by: at July 24, 2008 6:29 PM

آقای جاهد یا شما موضوع را نگرفته اید یا خودتان را می زنید به آن راه!
موضوع بد فهمی و این حرفها نیست، موضوع این است که شما مسالهء کاملاً خصوصیی را که شکیبایی مایل نبود در زمان حیاتش بصورت علنی مطرح بشود را معلوم نیست با کدام مجوزی در یک رسانهء جمعی عنوان کرده اید .آب ریخته را نمی توان جمع کرد آقای جاهد!
جالب اینجاست که حالا صحبتهای مهرجویی را برای توجیح به عنوان شاهد می آورید ! شما که باید بدانید که در رسانه گاهی حتی نمی شود دو کلمهء مترادف را به جای هم به کار برد چون ممکن است مفهوم جمله تغییر کند چطور مقالهء خودتان را با حرفهای مهرجویی مقایسه می کنید؟ مهرجویی طوری با ظرافت صحبت کرده که آنهایی که از این قضیهء اعتیاد اطلاع داشتند و آنهایی که اطلاع نداشتند هرکدام برداشت خود را از مطلب داشته باشند .
مهرجویی نگفته :"همه می دانستند که شکيبايی به شدت معتاد به مواد مخدر است و در هر محفل هنری که می رفتی از اعتياد او حرف می زدند" و مهرجویی سعی نکرده از شکیبایی به عنوان درس عبرتی برای سایرین استفاده کند.

"حتی از شيوه بازيگری اش نيز انتقاد نکردم" اتفاقاً شغل شما نقد هنری است نه شکستن حرمت ها!

حداقل می توانستید عذرخواهی کنید نه اینکه همان حرفها را دوباره تکرار کنید!

Posted by: صدف فراهانی at July 24, 2008 12:24 AM

بله لینک را دیدم
منظورم درج مقاله بود چون بنظرم مطلب جدید شما نوعی دفاعیه بود!

اگر دوست دارید شجاع خطابتان کنند باید بگویم بنظرم شما اصلا شجاعت بخرج ندادید
شجاعت و دلسوزی شما زمانی بود که در زمان حیات استاد شکیبایی برای او و دوستدارانش مینوشتید و این افشاگری (البته شاید از دید خودتان افشاگری نیست و باز هم بقول خودتان همه میدانند اما نه همه نمیدانند و هنوز هم نمی دانند ...)را نوش دارو پس از مرگ سهراب نبودید.

کاری که امروز هم نکردید
شما از مردگان دلجویی میکنید .پس آن زندگانی که این مشکل را دارند چه کسانی هستند؟
قبول کنید که مقاله ی شما نمی تواند نقدی دلسوزانه باشد
ضمنا من مصاحبه ها عکس ها ی شما را دیده و خوانده ام خصوصا مصاحبه ی شما با آقای گلستان!!
اینرا گفتم که بدانید ناشناخته شما را نخواندم...

Posted by: الهام at July 23, 2008 9:08 AM

خانم الهام

من به مطلب زمانه در اينجا لينک داده ام. کافی است روی عبارت بازی تمام شد کليک کنيد. از ابراز تاسف شما ممنونم.

Posted by: پرويز جاهد at July 23, 2008 12:55 AM

برای شما متاسفم
نوشتن حقیقت ها خوب است اما شما از کدام حقیقت صحبت میکنید؟
شما که با نوشته ی خودتان هم مشکل دارید.من متن مقاله ی شما را کامل خواندم .لازم نبود در اینجا با لحنی تاثیر گذار بنویسید بهتر است مقاله ی خود را در وبلاگتان هم درج کنید تا اندیشه ی شما از نگاشتن آن معلوم شود.


شما درست در هنگامی که از زحمات عزیزی از دست رفته که در زمان حیاتش آنقدر که باید از او تجلیل نشد و اکنون بعد از رفتنش می خواهند تندیس او را بسازند (چه فایده)سخن از معضل بزرگی گفته اید که اینروزها گریبانگیر اکثریت جامعه مان شده
بجای گفتن از هنر او که بی نظیر بود
خواستید متفاوت باشید؟
بعد از مرگتان شما را قضاوت خواهند کرد...

Posted by: elham at July 22, 2008 10:25 PM

جامعه هنری ایران یا بهتر است بگویم مافیای هنری ایران خود آنقدر با مشکل سکس و الکل و اعتیاد و دروغ و بازی و حقه بازی درگیر است که اصلا جایی برای توجه به مشکلات امثال شکیبایی نمی ماند . این مسایل از نظر مردم عادی که به این حرفه اشتغال ندارند کاملا پوشیده است. و در بیشتر مواقع همین مردم اگر این موارد را بشنوند آن هم در مورد یک فرد مرده واکنش های احساساتی بی مورد نشان میدهند. دروغ زیبا برای بعضی از واقعیت صریح و تلخ آسان تر است. تا وقتی که آدم ها دوست دارند همه اش قصه شاه وپری بشنوند ما ره به هیچ جا نمی بریم .

Posted by: at July 22, 2008 2:13 AM

سخت نگیرید آقای جاهد!
جسارتاً عرض می‌کنم که شما می‌تونستید توی اون "یادداشت رادیو زمانه"، به جای این که با مسأله‌ با دریغ و افسوس برخورد کنید، یه نقد دقیق به کارای شکیبایی بنویسید، و پس‌رفتش رو توصیف کنید (به عنوان ِ مشت نمونه‌ی خروار). خب این پس‌رفت فقط مختص شکیبایی نیس که. این همه هنرمند تو این مملکت هست که به جای پیش‌رفت، روزبه‌روز کارشون بدتر می‌شه. خب این پس‌ر‌فت‌ها اگه محصول ِ "مخدر" و "بی‌خیالی" نیس، پس محصول چیه؟ ناامیدی، شکست، بی‌کاری، و بی‌خیالی، همون خاصیت "مواد" رو دارن. هر کی یه جور سقوط می‌کنه. مواد، بهترین چیزیه که این سقوط رو قابل تحمل می‌کنه، شدت و حدّتـِش رو می‌گیره و حتی می‌تونه ملت رو دچار چنان توهمی کنه، که فکر کنن اصلا سقوطی درکار نیس. "مواد" سمبول ِ همه‌ی اون چیزایی‌یه که به وجود آورنده‌‌ و توجیه‌کننده‌ی‌ وضع ِ اسف‌بار ِ ماس.

Posted by: محمود at July 22, 2008 12:12 AM

همین هایی که آقای حامد گفته... دقیقا همین ها.

Posted by: مستر ایکس at July 22, 2008 12:08 AM

این مطلب هم مثل خیلی مطالب دیگر که درباره‌ی ریاکاری نوشته شده، خود ریاکارانه است. شما واضح درباره‌ی اعتیاد کسی که فوت کرده می‌نویسید ، اما آن‌قدر شهامت و صداقت و جسارت ندارید که درباره‌ی اعتیاد زنده‌ها بنویسید و از آن‌ها با عناوین کلی و نشانی‌های کم‌رنگ یاد می‌کنید.
نمی‌توانند پروژه‌های‌شان را تکمیل کنند- منظور تقوایی‌ست ؟ کیمیایی‌ست؟ کیست؟ لطفن واضح بنویسید، اگر ریاکارانه در نقد ریا نمی‌نویسید-
نکته‌ی دوم. اخلاق ریاکارانه‌ی ایرانی‌ها بد است. اما این همه منتقد رفتار ایرانی کمی از تمدن غرب یاد نمی‌گیرند. این همه مدح و کمی هم ذم-مثل شما- برای شکیبایی نوشته شد و همه انشا بود و کلی‌بافی و احساسات‌گرایی. کسی درست از هنر او ننوشت.
به نظرم شکیبایی یا هر هنرمند دیگری در این کشور حق دارد به سمت مخدر و الکل و هپروت و فراموشی برود. واقعیت و حقیقت عینی برای هنرمند ایرانی چیزی ندارد. وقتی میان این مردم زنده‌گی می‌کند که در زمان مرگ‌ش-مرگ‌ت حتا ، موضوع اصلی را فراموش می‌کنند و درباره‌ی چیزهای غیر حرف می‌زنند و می‌نویسند و به سر و کله‌ی هم می‌زنند.
کسی درباره‌ی هنر و روح و نیروی خلاقه‌ و زنده‌ی آن آدم ننوشت. همه کار به تن خراب و خاک شده‌ی او دارند.
بحث این نیست. مسئله این نیست.
وسوسه‌ گویا فقط همین است.

Posted by: حامد at July 21, 2008 7:30 PM
Post a comment









Remember personal info?